394 - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 3:36
"میم" رو از توو حیاط از پنجره ی کلاسش که طبقه ی همکف بود دیدم.... پرده ی کلاسش کنار بود و "میم" هم سرپا.......
397 - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 3:36
امیدوارم هرچه سریع تر روزی که تنها زندگی کنم و یه خونه ی مستقل خودم تنهای تنها داشته باشم برسه.... مطمئنم خیلی زود اون روز میرسه.......
399 - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 3:36
من هیچ وقت هیچ مشوّقی نداشتم؛ توو هیچ زمینه ای.... برای همین خودمو پیدا نکردم :'(((
400 - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 3:36
خیلی دلم میخواس منم نقاشی دیواری رو با "ب" بردارم و ازش چیز یاد بگیرم، همه چی داشت دست به دست هم میداد که این اتفاقِ قشنگ بیافته؛ اما "مج" واسم لپ تاپ نگرفت و نشد! حالا من جا موندم و بخاطر محروم بودنم
401 - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 3:36
حالم بهم میخوره از اینکه توو دانشگاه از یکی دیگه به جز من تعریف کنن، حالم بهم میخوره و از اون شخص متنفر میشم به معنای واقعی....البته توو خونه هم همین طور.......
402 - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 3:36
چرا باید همه ی اون کسایی که توو دانشگاه بهشون اهمیت میدم و برام مهمن و دوسشون دارم؛ حتی اسم و فامیلی منو فراموش کنن اما یه افرادیو که پایین تر از منن بخاطر اینکه خودشونو معروف کردن همیشه خاطرشون باشه و حتی بعد از اینکه مدت ها ندیدنشون باز همچنان اسم اونا رو یادشونه!!!! چرا؟؟؟؟؟؟ آخه چرا باید اینطوری...